آیا این درست است؟ آخر این Nصاف است؟

 ه َمین .....بگذاری و بروی ......

بروی و من هر روز به هوای تو اEمیل هایم را چک کنم؟ وبلاگم را آپ کنم؟ و به فیس بوکم سری بزنم؟

نه خودت بگو.....  من هیچ .....خودت کلاهت را قاضی کن به فرض که من ناراحتت کرده باشم؟ آیا مجازات من TNظار است؟

۱۳٩٠/۸/٢٢ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها: tnظار و b n صاف

باز شهریور شد و من یک مشت کتاب و جزوه ریختم جلوی رویم و یک خط از این بخوان و دوسطر از آن بخوانم هایم شروع شد.این همه کتاب می خوام اما اگر بگویند از این کتاب امتحانی ،از تو گرفته خواهدشد آن کتاب برایم جام زهری می شود که تا لب هایم بالا می رود ولی هرگز نوشیده نمی شود. سمت دیگر میزم کتاب و راهنمای تدریس است که منتظرند خوانده شوند تا در نهایت طرح درسی بشوند برای کلاس بچه های مردم.

یکی از همکارانم خانم (ز) شوهر نمود و رفت و جای خالیش را تا حدودی حس می کنم از بس پر انرژی بود و روحیه ی من را شاد می کرد او رفت و من را با یکی از همکارانم که درحقیقت زن خوبی است اما پر است از رفتارهایی که من نمی پسندم و به نظرم عجیب است تنهاگذاشت .برای نمونه عرض میکنم مثلا ایشان اصرار عجیبی دارد در این که بگوید تمام نظراتش آوانگارد است ودوست دارد اگر کاری انجام می دهد همه متوجه بشوند که کار کارِ ایشان بوده است و تراوشات مغز ایشان بوده که سیل موفقیت را به موسسه هدیه کرده است و یکی دیگر از خلقیات ایشان که من اصلا نمی پسندم این است که معیار هر کاره خوبی ؛رفتار خودشان است مثلا اگر ایشان موهایش را رنگ نمی کند خیلی زشت و قبیح است خانومی موهایش را رنگ نماید.چرا؟ چون همسر ایشان از این دست مردانی است که شدیدا متعصب است و زن را هرزه می داند اگر موهایش را رنگ نماید (به نظر من همسر ایشان شدیدا بیمار است و خودش خبر ندارد.) خنده دار ترین کار ایشان این است که در موسسه ایشان را با فامیل همسر ایشان صدا می زنند و کلی کیف می کند و خوش است که این گونه است .تا اینکه روزی بحث  شد و ایشان فرمودند من کلی اروپایی هستم که به اسم فامیل شوهرم در این جا کار میکنم(در فرانسه به این صورت است) و من هم با شوخی عرض نمودم خب تا الان که همه چیر اروپا بد بود چطور این قضیه مقبول درگاه شما افتاد؟ گفت با این روش انسان نشان می دهد که برای شوهرش شخصیت قائل است و احترام میگذارد و بنده با عقل ناقص خود عرضه داشتم پس شخصیت و ارزش شما چه می شود و احترام و حرمت پدرتان کجا می رود؟ آیا حتما بایست شخصیت خود را نابود کرد تا اهمیت به شوهر را اثبات کرد؟ ایشان کمی به فکر فرو رفت و چیزی نگفت اما از روزهای بعد دیدم که کنار اسم همسرش پرانتز باز و بسته می کند و اسم و فامیل خود را می نویسد.که خب البته ایشان نزدیک 10 سال است آنجا کار می کند و همه دیگر با اسم همسرشان ایشان را می شناسند حالا هرچقدر هم که پرانتز باز و بسته نماید.  

۱۳٩٠/٦/۱٤ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها:

همیشه وقتی دچار روزمرگی می شوم خودم را فراموش می کنم موجودیت ام را و حضورم را برای خودم ،یک سال شده که وارد شغل معلمی شده ام برکتش تمام زندگی ام را گرفته انکار نمی کنم ، انکار نمی کنم که دیگر افسرده نیستم ، دیگر به خاطر هیچ و پوچ زیره گریه نمی زنم ، دیگر از اینکه حرام شد عمرم از خودم شاکی نیستم و حتی سندرم گوشه پنجره نشستم به خاطره پیوسته انکار نمی کنم اینها همه خوب است. همه اتفاقاتی است که برای زندگی من برکت داشته و وقتی به پشت سرم نگاه می کنم تماما رضایت است . شاگردانم را به اندازه ی فرزندی دوست می دارم و اینکه تمام انرژی جسمانی را می گیرند و به جای آن انرژی روحانی به من می دهند را با هیج چیز معاوضه نمی کنم. تنها شکایتم از این دوران شاید این باشد که وقتم تماما پر شده و من دیگر کمتر می توانم به خودم برسم  دلم تنگ شده برای اینکه کتاب مورده علاقه ام را وقتی روی مبل لم داده ام بخوانم و قهوه ام را مزه مزه کنم و فیلم هایی را که به انتظار نشسته اند تا من ببینمشان نگاه کنم ترس هم دارم ترس از اینکه این کار جدید همم برایم بشود روزمرگی بشود گذران زندگی تا به حال فقط خودم بودم و سرنوشت خودم و اینکه اگر بر حسب اتفاق و مسامحه تباهش می کردم خودم بودم وخودم سرنوشت و وقت 70 دانش آموز دستم نبود از این می ترسم که گند بزنم و آن دنیا خدا سیخ داغم بکند که ای دختر چه کرده ایی با وقت بندگان من!.

۱۳٩٠/٥/٢٦ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها:

بچه بودم ، البته انقدرها هم کوچک نبودم اما خوب بچگی می کردم و منتظر می نشستم ، مورچه ها هر چی خرده نان و برنج زمین ریخته شده را جمع می کردند و دم سوراخ دیوار می چیدند تا اذوقه ای درست کنند که وقت نیاز دادرسشان باشد! من  از  راه می رسیدم و از سر تفریح لوله جاروبرقی را می گرفتم رو تغذیه های مورچه ها که با مشقت جمع آوری شده بود و همه را هورتی روانه لوله جارو برقی می کردم و از صدای هورتش لذت می بردم. حالا  هم فکر می کنم دستی بالا تر از من دارد همین کار را با زحمات بنده می نماید.

۱۳٩٠/۳/۱٦ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها:

یک عمر به ما گفتند: حق گرفتنی است !

                                   اما کاش به ما یاد می دادند

                                                                   حق پایمال کردنی نیست!

۱۳٩٠/٢/٢٤ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها: حق و طرز تفکر

امروز فرصتی پیدا کردم تا فیلم   Dorian Gray را ببینم . فیلم  محصول سال ٢٠٠٩ است که بر اساس رمانی از (اسکار وایلد 1890) ساخته شده ، کارگردان این فیلم الیور پارکر یکی از کارگردان های با سابقه و خوب است. موضوع فیلم بینهایت زیبا است و با تصویر سازی این کارگردان هنرمند مجموعه ایی بی نقص گردآوری شده  است که  من بسیار خوشم آمد. به غیر از یکسری صحنه های غیر اخلاقی که می شود از کنار آن به سادگی گذشت داستان درباره ی پسری ساده حدودا 20 ساله است که موضوع نقاشی یک هنرمند نقاش به نام باسیل قرار گرفته است. باسیل محصور زیبایی و معصومیت چهره دوریان می شود و تمام تلاش خود را به کار می گیرد تا تصویری بی نقص از چهره ی دوریان به جای بگذارد، که البته موفق به خلق آن هم می شود. باسیل پسر را به یکی از دوستاش لرد هنری که یک فرد هیدونیزم( طرفدار لذت ذاتی و بدون درد) اشنا می کند. دوریان که پسری ساده و از لحاظ فکری بکر بود تحت نفوذ کلام لرد هنری قرار گرفته و لرد هم از این فرصت به نحو احسنت استفاده می کند تا دوریان را همان چیزی بار بیاورد که خود همیشه آرزو داشت. فردی لذت طلب ، شهوت دوست .دوریان در واقع  روح خود را  به بهای این لذت و زیبایی ماندگار می فروشد .تابلو نمادی از روح فروخته شده ی دوریان است که با هر نوع گناه تغییر می کند و کار به جایی می رسد که در ان  تابلوپرتری زیبا، هیولایی لانه می کند و دوریان با گذشت سالها همچنان 20 ساله به نظر می رسد. اودر اعمال زشت و ناپسند غوطه ور می شود و تا جاییی پیش می رود که دیگر هیچ انگیزه ایی ندارد هر گناهی که می خواسته انجام داده و هر لذتی را تا حد اعلا چشیده و حالا احساس پوچی می کند. او حالا عاشق دختری می شود که فرزند لرد هنری است ، و به این بهانه با شعله ورشدن عشق قلب خفته ی او بیدار می شود و تصمیم می گیرد بازگردد.....

فیلم بسیار زیبا و پرمحتوا بود که با توجه به نوشته شدن آن در سال 1890 بسیار قوی و فیلسوفانه است.

                               

۱۳۸٩/۱٢/٢٤ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ توسط حسنا نظرات ()

اصولا چیزهایی که غیر مترقبه است آدم را هیجان زده تر می کند. مثلا اگر بدانیم کسی مریض است و بعد سرش را بگذارد و بمیرد پیش خودمان می گوییم خب بابا فلانی مریض هم بود خدا رحمتش کند. ولی اگر یک دفعه به شما بگویند ....مثلا این یک پوپولیست مرده است باز هم میگویید ای بابا این مگر زنده بود؟!(پارازیت)..... اما اگر کسی سکته ایی چیزی بزند و بمیرد افسوس و جا تواما!(چقدر بدم می اید از کلمات تنوین دار!)خواهید خورد. رویه برعکس ان هم صادق است یعنی همه روز تولدشان هدیه خواهند گرفت(ان شاء الله) یا تبریکی چیزی! نه این هم یادشان می رود؟! ان شاء الله گفتیم گله ایی بر ما مترتب نیست بعد از پست با هم دعوا کنید:) ولی اگر یک روز کاملا عادی کسی هدیه ایی تشویقی ایی گُلی بوته ای مدادی سنجاقی به شما بدهد خب قبول بفرمایید میزان خوشحالی شما بیشتر خواهد بود.

کمی مذاح کردم اما لب مطلبم همان جمله اول بود .زبان

اغلب مشکلات ما از زمانی شروع می شود که ما " مثلا " به حرفمان اضافه می کنیم.

۱۳۸٩/۱٢/٥ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط حسنا نظرات ()

  امسال یک تصمیم راسخ شبیه تصمیم کبری گرفته بودم تا ادامه تحصیل بدهم .فیگور اولیه اش را هم خیلی خوب اجرا کردم رفتم کتاب خریدم کلی لوارم التحریر لوکس با کلی وسواس ابتیاع فرمودم که مگر بنشاندم سر درس(از بچگی عادت داشتم به هوای چیزی درس بخوانم!) حالا بینی و بین الله اوایلش هم خیلی خوب پیش رفتم تا اینکه موقعیت کار برایم پیش آمد و گفتم هر دو هندوانه را با هم بر خواهم داشت. طمع کردم شگرف! یکی دو ماه اول کار هم خوب بود. از محل کار برمی گشتم درست مثل بچه آدم سرم روی کتاب بود. تا اینکه دیدم نه خیر نمی شود شوخی بردار نیست! کشک که نبود نیاز به مطالعه داشت ، می بایست حرفی برای گفتن می داشتم ، آن هم منی که تجربه آموزش به کودکان را نداشتم سر و کارم با زنان از شوهر قهر کرده و مردان چند زنه بود! حتی کارم به جایی رسید(از شما چه پنهان!) برای امر خطیر تدریس مجبور شدم مثال دیوانگان جلوی آینه با خودم حرف بزنم، موقعیت احتمالی جنگولک بازی بچه ها را متصور شوم و عتاب نمایم! و نتیجه اینکه کم کم به خودم آمدم دیدم کتاب ها خاک می خورند و منم از فرط خستگی چشمانم را نمی توانم باز نگاه دارم چه رسد به مطالعه! بی غرض یک هندوانه از دستمان افتاد .

درس و ادامه تحصیل سرم را بخورد الان عجیب به شاگردانم عادت کرده ام طوری که خودم تفریحاتم آرامشم و حتی سندرم گوشه پنجره نشینی ام به ابدیت پیوست است.موجودیتم در خطر است! اما تجربه های خوبی بدست اورده ام و احتمالا بدست خواهم آورد.حالا بتوانم بیدار بشینم خواهم نوشت ت ت تخمیازه

۱۳۸٩/۱۱/٧ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط حسنا نظرات ()

محسن نامجو یکی از خوانندگان و موزیسین های مورد علاقه من است که همواره صدایش آرامش بخش وجودم بوده همواره ستایش می کردم کارش را هنوز که هنوز است با ترنج اش عاشق می شوم و با ساربانش لیلی ام را طلب می کنم با یا علی اش یا علی می گویم ..، در میان کارهایش بود تراک هایی که نمی پسندیدم و خب به طبع گوش هم نمی دادم ، اما از وقتی اروپا نشین شده است عجیب درکش نمی کنم، عجیب (با مکس در قسمت عجیب)...غریب شده است ! چندی قبل میوزیک ویدئو گلادیاتورهایش را که دیدم آه از نهادم برخاست! این اروپا عجب ظرفیتی دارد برای مزخرف شدن، برای خراب شدن، برای پوچ شدن...نه من همان خواننده ایی را می خواهم که درد من را بفهمد درد مرا در موقعیت جغرافیایی ام درک کند! نمی خواهم خواننده لس آنجلسی که به زیر شکمش فکر می کند و حساب بانکی اش! که چیزی که فراوان است از همان هاست....من چیزی که فراوان است را نمی خواهم!

۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط حسنا نظرات ()

یواش یواش برف شادی هاتون را رو کنید که برف داردفراموش می شود! یک کمکی  هم به دولت  می شود به جای آب ، برف شادی بریزد روی سر ملّت !

 

               

۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها: برف و آلودگی هوا و خطر

چند روز پیش شور گذاشتم یعنی از آن دسته کارهایی که به عمرم نکرده  بودم یهو هوس کردم و گیر دادم حتما ثابت کنم میشود ! بعد برای اینکه شور خوشمزه بشود مادرم گفت چند تا حبه سیر باید بریزم داخلش! منم به همین مناسبت (شکم و اینا) پوست کندم؛ الان ٣ و روز و نصفی از ماجرا می گذرد  اما هنوز دستم بوی  گند سیر می دهد!

 شبیه بعضی دوستی ها

  رایحه نامطبوع بعضی دوستی هاو شوری هایش  بعد از گذشته زمانی دراز هم دل را بهم میزند!

۱۳۸٩/٩/٧ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها: دوستی و دلزدگی و گند زدن و ع

اینکه آدم دلش بگیره اصلا بد نیست به نظرم!

حداقلش اینه که یه دل بوده! که حالا گرفته!

۱۳۸٩/۸/۳٠ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها: دل و دل تنگی

امروز یکی از شاگردام پرید بغلم کرد و گفت: خانوم شما مهربون ترین معلمی هستین که من تا حالا داشتم!

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که کلی ذوق کردم . منم بغلش کردم و گفتم : تو هم یکی از بهترین شاگردای منی!

امّا دلم گرفت یه جورایی..... زمان ما کی جرات داشت انقدر به معلمش نزدیک بشه! یا کی جرات داشت از سر و کول معلمش بالا بره! سره کلاس جای معلمش بشینه! اونو قلقلک بده و جوک تعریف کنه!

۱۳۸٩/۸/۳٠ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها:

پارسال همین موقع ها بود رفته بودیم مشهد ، حرم امام رضا (ع) ، اون وقت منم مثل همه کفش هامو دادم کفش داری ژتون گرفتم ، موقع برگشتن  یه پیرمردی مسئول بود ژتون رو دادم به ایشون ،

 ایشون  رفت کفش رو آورد بعد یه نگاه به من کرد یه نگاه به کفش کرد!!! گفت: کفش خودته؟! گفتم : بله-----

یه خنده خوشمزه ایی کرد گفت: مردونه استاااا.....

حالا من هم خندم گرفته بود هم ترسیدم گیر بده توی سرما بدون کفش برم گفتم: پوتینه دیگه حاج اقا مردونه زنونه نداره تازه به این قشنگی!!!

                         

۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها:

امروز ، بعد از یک ماه تاخیر بابت ۴۵ ساعت کار ، یه پاکت چسب پیچ شده دادند به من به بهای ۵٠٠٠٠ تومن!

من فقط مونده بودم چطور روشون شد؟!

تازه ازم امضاء هم گرفتن؟هیپنوتیزم

حالا موندم چی بخرم با این؟! یا بهتر بگم چی میدن به آدم!

۱۳۸٩/۸/٩ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها:

تنها به دنیا می آییم !

تنها می میریم !

 

So نباید انتظار داشت حدفاصل این  دو خیلی متفاوت  باشد!

 

 

                              

۱۳۸٩/۸/٤ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها:

تو چقدر شبیه ماه می مانی!

زیبایی ؛ اما هر روز به یک شکلی!

                  

                                 

۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها:

روی عرشه کشتی عاشقانه کنار همدیگر نشسته بودیم

او غرق در افکار خویش به خط افق می نگریست

از او پرسیدم: به چه چیز فکر می کند؟!

نگاهی کرد ، خندید و گفت: به تو عزیزم!

غم عالم بر دلم نشست ؛

 چراکه انسان ها عادت ندارند به کسانی که در کنارشان هستند فکر کنند!

 

۱۳۸٩/٦/۳۱ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها:

قبول دارید آدم بسته به شرایط و محیط می تواند 180 درجه تغییر کند؟ هان نه؟ خیلی خوب مثال می اورم مثلا مادر بنده ، در نظر بگیرید خسته و کوفته دراز کشیده و نه حرفت را می شنود و نه می خواهد ریختت را ببنید که یکباره یکی از دوستانش زنگ می زند....مثل شصت تیر می پرد و یک ساعت با خنده و بذله گویی حرف می زندحالا نخند کی بخند ، اینها به کنار همین مادری که خسته است و کوفته است و نمی تواند دو قدم راه برود که من قربانش بروم قرار می گذارد برای 10 دقیقه بعد امام زاده قاسم(نوک کوه) !!خب ما یاد می گیریم نکنید این کار را!

 قبول کردید یا باز هم بگویم؟ بماند اصلا اینfun  را تعریف کردم تا برسم به این ....

یادم است یکی از دوستان خانوادگی امان که خارج از کشور با هم آشنا شده بودیم ، و حسابی بساط گرمابه و گلستانمان به راه بودو هر روزمان را با هم سپری می کردیم و بدون اطلاع همدیگر آب نمی خوردیم و....!

داستان گذشت و ما برگشتیم ولایت و آنها هم بعد از دو سه سال برگشتند و مال و منالی بهم زدند و وضعشان خوب شدو پست و مقامی و...اوه ه ه بیا و ببین. قبل تر از این موضوع یک زندگی کاملا معمولی داشتند یک خانه وسط شهر ماشینی هم در کار نبود و زندگی کارمندی و..حتی گفتن ندارد عکس های قدیمشان را می دیدید دلتان به حالشان می سوخت و کیف پولتان را به عمد خانه اشان جا می گذاشتید!..اما اکنون و فی الحال خانه کمتر از زعفرانیه باشد کسر شانشان می شود بروند! و هر کسی را به خانه اشان راه نمی دهند! وزیر نباشد لااقل باید وکیل باشد تا جواب سلامی بدهند دیگر جواب زنگ های بچه فقرا(مارا) نمی دهند و بساطی...  اصولا آدم همینطور می ماند که مگر یک انسان چقدر می تواند تغییر کند؟ یا اینکه آدمیزاد تغییر می کند مگر چقدر می تواند گذشته اش را از یاد ببرد و همه خاطرات را با رخت های کهنه به سطل آشغال بریزد؟

 خودم اینطور آدم ها را می بینم یک شکر به جای می آورم که خدا دمت گرم انقدری ندادی که این ریختی بشویم ! و یک دعا هم واجب است به جای بیاورم که خدا جون نوکرتیم اگر به درگاهت زجه مویه زدیم خودمان را کشتیم گیسوانمان را کشیدیم که مال و منال و پست و مقام اساسی به ما بده حتی اگر کارمان با شما به قهر و این حرفها کشید ، که عاقبت فخر بفروشیم به باقی پوپولیست ها همین جا التماس می کنم(تا عقلم سر جایش است) دمت گرم نده!

۱۳۸٩/٦/۸ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط حسنا نظرات ()

یک مدتی است کم کم به این نتیجه رسیده ام که وقتی همه چیز رو به راهه و آدم حسابی شوخ و شنگ است مغز تعطیل می شود ، تو گویی برای خودش می رود به عالم هپروت و در عرش اعلی سیر می نماید و رسما همکاری نمی فرماید! ظاهرا باید دردی غمی غصه ایی کم و کسری چیزی باشد تا مثل پاندول ساعت کار کند!

مغز ما عجالتا در مرخصی به سر می برد!

۱۳۸٩/٦/۱ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ توسط حسنا نظرات ()

هر کسی هر کاری می کرد تا من تورا نادیده بگیرم ، اصلا اهمیت نمی دادم تو در قد و قواره من نیستی! مهم دوست داشتن همدیگر بود و من بی انتها می خواستمت همین کافی بود تا در کنار تو راه بروم و دستانم در دستانت گرم شود و بخار عشقمان را به هوای سرد هدیه کنیم. آری در این لحظات ارزویم این بود که خیابان پایانی نداشته باشد و ما برویم و برویم در حالیکه دنیای اطراف برایمان بی ارزش است .

سارا می گفت این دیلاق دوست داشتن دارد؟ می گفتم سروم را این گونه خطاب نکن . میترا می گفت چطور این قیافه را تحمل می کنی؟! می گفتم چشمانش پر از زندگی است ،نگاهش از عشق لبریز، بقیه چه اهمیتی دارد؟! هیچ چیز نتوانست تورا از چشمانم بیاندازد هیچ چیز قسم می خورم . حتی وقتی مادرم گفت راضی نیستم ازت دلم شکست اما اندکی از عشقم کم نشد ، داشتن تو چیزی نبود که ارزش این را نداشته باشد پا روی هر چیزی بگذارم ، حتی پایم را روی 3 سال از زندگی ام گذاشتم چه اهمیتی داشت وقتی تو نباشی و من سالها عمر کنم... می دانی داستان عشق ما شبیه توپی بود که در سرازیری گذاشته باشیم ، نباید همان جا دنبالش می گشتیم توپ ما هیچ وقت سرجایش نمی ماندباید از ابتدای مسیر شروع می کردیم نه انتهای راه ... اما خودت چنان کردی با من که قلبم شکست... قلب شکسته ام هم ارزانی تو و لحظات خوشمان، اما؛ تو احساس را در دل من کشتی! و این جنایت کمی نیست....تو در دادگاه دل من محکوم به قتل از نوع درجه 1 هستی! ای قاتل !

*این داستان تکراری دختران ماست ، قربانیان احساس که دادگاه دنیا برای آنان دیه در نظر نگرفته! اما ....

۱۳۸٩/٥/٢۸ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها:

در قلبم از عشق ات " تاج محلی " بنا نهاده ام ....

کاش بودی و می دیدی

این روزها چقدر تنهاست و پر صلابت...

                           Taj1.jpg

۱۳۸٩/٥/٢٢ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها:

شکلات ایمانم

 زیر آفتاب گناه  آب شده

 رمضان

شکلات ایمانم را شکلی بخش !

۱۳۸٩/٥/۱٩ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها: رمضان و ایمان و مبارک

علاقه ات به من

 همچون قندی در لیوان آب

 حل شده..... شیرین هست اما  دیگر Pure نیست ...

۱۳۸٩/٥/۱٢ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط حسنا نظرات ()

آنقدر به کسی نزدیک شو که ( فقط) عیوبش را نببینی!

۱۳۸٩/٥/۱٠ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط حسنا نظرات ()
تگ ها: